گپ و گفت
اینجا جایی برای گپ زدن است ، هیچ موضوع ویژه ای ندارد ، در مورد هرچیزی بخواهیم گپ می زنیم
برای اشتراک نوشته های این بخش در گودر یا خبر خوان (rss reader) اینجا را کلیک کنید

برای اشتراک نوشته های این بخش در گودر یا خبر خوان (rss reader) اینجا را کلیک کنید
بشقاب های سفید و پرده های قرمز
میز را نچیدده اید.این جا که خانه شما نیست. کافه است. آدم ها می نشینند این جا برای گفت و گو. مکانی ست برای حرف زدن ، برای تبادل نظر،لابد برای گفتن و برای شنیدن و چیزی خوردن یا نوشیدن البته با دیگری یا تنها. تنها هم می شود آمد این جا.
بعد
که رفتیم، شما از راه می رسید. تک گویی می شود کرد این جا. اتاق اعتراف است یا پناهگاه. به هرحال خصلت و خاصیتی انفرادی دارد. خوب است که داشته باشد. تک گویی هایی در کنار هم است، برای خودمان، برای یکدیگر، به درد نخور یا هرچه. مثل یادگاری نوشتن است. خاطره ردیف کردن است. نوشته های تنهایی ست.مشاهده نویسی، ذهن نویسی، یا سکوت کردن و نگاه کردن و چیزهای دیگر. نوشته هایمان را گذاشته ایم برای شما.بخوانید یا نخوانید هم توفیری نمی کند. نمی دانم اصلا برای چه آمده ایم این جا. اصلا شما که هستید؟ ازکدام طرف می آِیید؟ چه شکلی هستید؟ این جا می آِیید برای چه؟ نمی دانم.
اما
من گرسنه هستم.کیک میوه سفارش می دهم با چای. کمی بعدتر یک شیرقهوه و سیگار. بدک نیست. جای دنجی است. کم کم خو می گیری به آن.
به خودت می گویی یک بار دیگر هم می آیم. کیفت را باز می کنی و کتاب و مداد و کاغذ می گذاری روی میز و یک جرعه چای و ماندن در همین حال و نگاه به دور، به انتظار و می خوانی جملات آن کتابی که همراه آورده ای .
نگاه می کنی به ساعت و دور و اطراف
یک ساعت گذشته به گمانم. شاید باید بلند شوی بروی.این جا هم انگار هوا ندارد. آدم خوابش می برد.کرخت می شود.مگر چه وقتی از روز است؟ نگاه می کنی به بیرون.تاریک شده. باید بروم. چیزی را فراموش کرده ام انگار.اماچیزهایی نوشته ام برای خودم یا شما
و
همین ها.
از خواب که بیدار شدم آمدم سرزدم به کافه تازه تاسیس. دیدم چیزی نوشته اید گذاشته اید روی میز و رفته اید.من هم خواندمش.خیلی هم خوب است که جایی ساخته اید اختصاصی برای گپ و گفت.بهتر است ذیل یک نوشته با موضوع خاص، نظراتی بیاید مرتبط با همان موضوع. ایده خوبی ست این ” از هر دری نوشتن” و فاقد موضوع بودن.البته به تدریج موضوع و خصلت و زبان و ماهیت و داستان خودش را پیدا می کند.همین فاقد موضوع بودن هم لزوما یک چهارچوب و کلیتی دارد که منسجم است و برنامه برایش طرح شده. همین است که آدم خیلی وقت ها می ماند در معمای بود و نبود.به خیالش از چیزهایی گریخته و زده به یک راه دیگر، خواسته ساختارشکنی کند که دیده ناغافل در چنبره یک درودیوار دیگر محبوس شده است.هرچه هست، “تراوشات ذهنی “ست.عنوان یکی از نوشته هایتان همین بود نه؟ همان که دوسه تا صندلی داشت و یک گستره رو به دریاچه یا رودخانه و گریزان بود از جاهای دیگر.مربوط می شد به اسفند ماه به گمانم و به استراحتگاه می مانست.
امروز سردرد خفیف دارم.نمی خواهم عود کند. نشسته ام پای بساط یک کتاب و چیزمیز می نویسم و می دانم که به زودی چنین فرصتی پیدا نمی کنم برای فراغت ذهن یا در اختیار بودن آن.
چای بهاره گیلان می خواهم که یک ربع بیست دقیقه دم کشیده باشد روی سماور.بدون هیچ طعم دهنده دیگری .هوای تازه می خواهم و عطر بوته های چای.
جوشانده گل گاو زبان میل کنید برای رفع آلرژی.اعصاب را هم آرام می کند.یک اسپری گیاهی هم هست که نامش یادم نیست و تجویز دکتر است و با یکی دوبار استفاده معجزه می کند.بهتر است دکتر بروید.وگرنه دست از سرتان برنمی دارد.
كافه رفتن هم عالمي دارد، آداب و رسومي دارد. دو نفرهاش را همه بلدند، ميماند روزهاي خلوت و تنهايي.
منتظر كه باشي غمي نيست، هرجا دلت خواست ميروي. “منتظر كسي هستم” و تا بيايد حسابي با خودت خلوت كرده اي. مي آيد، 2 ثانيه تمركز و يك لبخند پهن، يك روز خوب.
.
مشكل روزهاييست كه كسي نيست تا روبرويت/ كنارت بنشيند. آن وقت است كه بايد گشنهات بشود تا بروي و چيپس و پنير “كنج” را بخوري- با سس و ذرت اضافه، كوكا- يا بروي “كا” كتاب بخواني، بروي “تلخ” بنشيني به تماشاي خيابان، بروي “افتر ايت” كه هات چاكلتش عاليست يا مثلا شايد حوس دمنوش كرده باشي: “اخرا”
.
اين كه همهي اينها هستند تا از بيكاري در بيايم كافيست. اما… اما ميماند امروزهايي كه با ريش نتراشيده و موهاي خيس نشستهام كف اتاق، نه حوصلهي جايي را دارم و نه پولش را..
امروز كه اينجا را پيدا كردم اين مشكل هم رفع شد. بروم چاي بريزم، كمرنگ ميخوري يا پر رنگ؟
بعضی از عکس های طبیعت نیومکزیکو و آن لینکی که به جا گذاشته اید، به شدت من را می ترساند. از چنین مکان هایی هراس دارم چون ناشناخته است . طبیعتش دچار چند دستگی ست. ابهام دارم با این قبیل فضاها که نمی دانی چیست اصلا. گرم یا سرد؟ خشک و بی روح یا جان دار و سبز؟ بی خطر یا تهدید آمیز؟ بله، خطری هست در ذات این تصاویر. چندبعدی ست. پناه نداری این جا. دور است از خانه. چیزی ماوای تو نیست.
به خاطر می آورم نحله های طبیعت گرایی و فرقه های موسوم به بازگشت به طبیعت را و رمز و راز غریبی که با این هاست . اصراری که بی راه هم نیست در اتصال تو به قلمروی دیگر که آمیختگی با همین هاست. خاطره ای فراموش شده است انگار.خاطره ای دور و وحشی و گنگ و هم زیستی با خار و خاشاک و گیاه و علف و آب و حیوان و پرنده و چرنده و خزنده و زمین و آسمان و شاخه های دیگر حیات.
اصرار به تکامل است و برآمدن و انتخاب و تولد یا مرگ و صداهایی شبیه به زوزه یا قهقهه یا ناله ، گریه های خفیف از دورها و پوست عوض کردن و درد و خواب و فراموشی.
…
سرم درد می کند.نمی دانم ترتیب کارهایم چیست.نمی دانم اولویت با چیست . هذیان می گویم. دچار کلافگی هستم و سستی. نگرانی هایی دارم که در چنین روزی تشدید می شود.گویا رسیده ام به نقطه عطف.می خواهم سقوط کنم یا صعود نمی دانم. فقط آگاهم از این تشویش و بی خبری پرهراسی که در ذات آن هست.
…
اتاق هم، اتاق من هم بیش از حد به هم ریخته است.گم شده ام لابه لای این پاشیدگی.من هم گم گشتگی هایی دارم ،عذاب هایی. شبیه هم شده ایم ما ، من و این اشیاء.
…
اما هیچ چیز به اندازه یک روز جمعه نفرت آور نیست.جمعه ها غمگینم. ایمان می آورم به همان غروب ابدی و همان شاعر. بعدچه می کنم؟ جملات کوتاه می نویسم و ردیف می کنم به دنبال هم..من هستم و قطار کلمات و جملاتی عبوس. ساعت ها و ساعت ها به دنبال هم و هراس.هراس آور است این سکون و این امتداد و این راهی شدن و این جمعه باز تکرار شونده بی روح.
…
دیگرنور نمی آِید. دیگر زنده نیستم. خودم را نمی شناسم. نمی دانم باید چه کنم .نمی فهمم کجا هستم.همچنان حاضرم در بی خبری محض و وجود دارم گویا و این وجود، عذاب آور است.
چشم ها بسته شد و بلاخره خوابم برد.چه قدر خوابیدم؟ …روز شده بود و صدای خیابان و ماشین ها و یکی دنبال چیزی می گشت وسراسیمه خارج شد . این ها را دیدم.بعد من هم از خانه زدم بیرون و یک راست آمدم این جا و دزدکی دید زدم داخل را و بعد یا تق تق کفش ها ، چرخش در آستانه و نگاهی به اطراف که هیچ به هیچ. دیدم صندلی ها را وارون گذاشته اید روی میز. این ها نه که می بینید آن قهوه ای های لهستانی زیبا و در و پنجره هم باز مانده و چای و قهوه دم نیست و پرنده پر نمی زند این جا. بگذریم.
پایین خانه ما آشیانه کلاغ هاست.یک درخت کاج هست آن ور حصار همسایه که از این جا پیداست. آشیانه های خالی حالا، فاقد کلاغ ها. صبح که می شد، دسته دسته صدای کلاغ ها می آمد از حوالی آشیانه و بعد فراز خانه و حالا کوچ کلاغ ها. نیست که نیست. چه شده نمی دانم من. یک دانه کلاغ هم نمانده نه روی زمین و نه درهوا.
یک من خاک نشسته این جا، روی میزها، پیشخوان، قهوه جوش، فنجان ها، درودیوار و قاب ها ، کتاب ها و مجله ها. این جا را رها کرده اید به امان خدا. در و پنجره باز و مشتری های غایب و فقدان خودتان. گلدان سیز هم گذاشته اید گله به گله و راه به راه. چه فکر کرده اید با خودتان؟ آخرهیچ کس نیست که رسیدگی کند بهشان.
چه فکرهایی! چه صورت هایی! چه روزهایی! در تب و تاب هستم این روزها. تب و تابی آرام! فیلمی دیده ام به نام nine. برخلاف bright star شاهد یک فیلم مردانه هستیم این بار.خوب بود.روایتی داشت هنرمندانه و موزیکال و نگاهی روانکاوانه و ذهن کاو. به خودم گفتم کاش واقعیت نداشته باشد یا اغراق شده واقعیت باشد اما واقعیت داشت.لااقل ، برش هایی بود صحیح و صاف از ذهنیت و توهمات یک مرد. من از کجا می دانم؟ حدس می زنم خب. همه اش همین است دیگر.حدسیات یا شاید هم حبسیات.
روز آخر، آشپزخانه و اتاق خانوادگی و دیوارهای کاهگلی، خانه قدیمی و صدای گنجشک ها! روز آخراست امروز و پس از آن؟ می رود تا سال بعد و حتی شاید برود از یاد. یادم می رود که کجا بوده ام و شاید نخواهم حتی به خاطر بیاورم این ها را. نخواهم باز برگردم به این جا.اما مگر می شود؟!چه ماجرای عجیبی ست فراموشی.ازچه چیز ساخته شده ایم مگر ما؟در طبیعت هستم و نمی فهمم آن را که تا کجا پیش می رود و به تدریج از کجا دور می شویم ما؟ خاطتان باشد قبلا رجوع کرده بودیم به آن. قبلا دراین باره حرف هایی زده بودیم. سخت می گیرید.اهمیت ندهید به این احوال. این پاسخ شماست. اما، اما همه اش همین هاست.
خانه ای روستایی ست و مشقت هایی خاص آن و آدم هایی خوگرفته به این جا. نیاز من به بازگشت، خونی ست، با جان و دل است، نفرت و ترس هم قاطی دارد این نیاز..ترس در این دوره از زندگی، الزاما دلپذیر هم هست انگار.
نوشته های خرد، تکه پاره ها!.دور شده ام حالا و رفته ام به دورها.
اقامتگاهی روستایی و نفسسس! بوی خاک! هوای تازه، فقط، فقط، خاک، ناگزیر خاک و خواب های کودکی و پنجره های فیروزه ای دست ساز.
دیوارهای گلی! بیدار می شوم به آواز پرنده ها ، تابش نور و آفتاب! منظره هایی بی نهایت، روبه روی چشم و در اطراف ! پیوستن ! پیوستن به دوری و بی واسطه گی و آدم هایی بی ریا و مهربان و ساده و عجیب ومحروم و قابل لمس و بعد، نوشته ها ، طرح ها، بینایی، پاراگراف های بریده بریده و تشدید حواس و سایر چیزها . وصفشان!دشوار تر از خودشان .
نه، دفتر و دستک ترجمه همراهم نیست.اشعار حسین پناهی را برده ام با خود..شبیه چه کسی ست این آدم؟ هیچ کس.همین می شود که شعرهایش به جان می نشیند خاصه با صدایی بی نظیر، صدای خود او که چیزی ست بی نظیر، ناب و اصیل و بسیار، بسیار زیبا.
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم….این جایم بر تلی از خاکستر… پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم…چه مهمانان بی دردسری هستد مردگان، نه به دستی ظرفی را چرک می کنند و نه به حرفی دلی را آلوده….تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت…. حرمت نگه دار گلم دلم کاین اشک خون بهای عمر رفته من است…میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف،یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت، به نام تو… به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصفه شب است چشم می بندم تا مباد چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم. سوسوی چند چراغ مهربان وسایه کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس… از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوشحال از این که هنوز معمای سبز رودخانه برایم حل نشده است….خوب می دانم سال هاست که مرده ام….و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد….
می پرسم ازش: بگو ببینم این آلبوم را از کجا آورده ای؟ می گوید کدام؟ کیست این یارو؟ از کلوپ گرفته ام دیگر قاطی چیزهای دیگر، ساسی و هیچ کس و دیگران. ناشی ست. پسرکی دبیرستانی با صورت تازه سبز شده و بیش از حد خل وضع. می شناسمش. از چند سال پیش تا الان به نظر نمی رسد تغییری کرده باشد جز ظاهرش که استخوان ترکانده به نحوی عجیب. باورم نمی شود که این آدم این قدر بی خبر باشد از همه چیز.می پرسم: چه خبر؟ چه کار می کنی؟ می گوید:هیچ! می گذرد. اهمیتی نمی دهم بهش. حال به هم زن است این بچه. تا دلتان بخواهد اطلاعاتی دارد راجع به ماوراء و افسانه شتیده از این و آن .اجنه و شیاطین را خیلی خوب تشخیص می دهد و اصرار دارد که حلول می کنند در ذات و ناغافل قاپت را کش می روند.نمی فهمم چیست، چه می گوید، چه چیزی توی سرش است. ساده ترین چیزها را نمی فهمد. نشسته روبه روم و زل زده به من.معلوم نیست چی فکر می کند. این ها هستند دور و بری ها، از این قبیل موجودات که شامل طرح هدفمند سازی هم شده اند تازگی. حساب باز کرده اند براش.
شنیدنی هستند این اشعار.کشف جدید است . دوباره و چند باره پخش می کنم و چشم می بندم .چه چیزی با من است؟ میل دور شدن! دور شدن و بریدن از همه چیز، پیوستن به خاک و آفتاب و تکثیر شدن، پاشیدگی، فراموشی، یک جور عصیان تدریجی و چیزهای دیگر.زندگی به حتم جایی ست دور از این شهر، جایی که از آن جا گریخته ام به این جا.
سفرتان به سلامت! سلام برسانید به همسرتان. سفرنامه و عکس ها را هم یادتان نرود. بیاورید برایمان.
چه جای باحالیه اینجا!! ای ول! من تازه دیدمش
کافه رفتن خوبه.دوسش دارم.خصوصا واسه وقتایی که باید تو چشم طرف نگاه کنی و حرف جدی بزنی.
هیچ وقت تنهایی نرفتم .دوست هم ندارم برم.خوبه نیم ساعت تنهایی تو کافه دووم میارید!!
مسیر همیشگی را که اشتباه بروی، سر از بزرگراهی در می آوری که کناره های باریک دارد و پوشیده است از گیاه هایی عجیب و بلند .گیاه هایی که گل های بنفش می دهند و عطرعجیب تری دارند که سرگیچه آور است. کافی است از دامن گل ها و علف ها خارج بشوی ، نرذه های آهنی کنار جاده را عبور بدهی و بایستی گوشه خیابان. آن وقت هزارهزار ماشین به سرعت برق و باد رد می شوند از کنار تو.
XHTML: میتوانید از این برچسبها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
15 دیدگاه
جهش به فرم دیدگاهها | آراِساِس دیدگاهها [؟] | شناسهی دنبالک [؟]